تبليغاتX
دریاچه آخر دنیا...
 

در آن سوی دیوارها،

ناگهان کسی بانگ بر آورد:

چه کسی نام آب های درخشان مان را دزدید؟

پرسیدم: از چه سخن می گویی؟ دزد؟ دزد کیست؟

به ناگاه جوانکی پاسخ داد:

چه بر سرتان آمده؟

دزد بی ارزش فرسنگ ها دور است، نام با ارزش را باز گردانید...

پرسیدم:نامش چیست؟

گفت:فارس،خلیج  همواره فارس،

همانطور که دیروز بود،امروز هست و فردا خواهد ماند...

 

پ.ن

شاید به خوبی از عهده ی جمله بندی ها بر نیامده باشم اما دلم می خواست من هم سهمی در دفاع از حق ایران داشته باشم. 

+ نوشته شده در 87/04/23ساعت 19:31 توسط نوشین |


 

زندگي ما،

همانند آن مردي ست که،

سراسر عمرش را،

با آن تلسکوپ کوچک،

به دنبال تک ستاره ي خوشبختي اش گشت؛

اما ناکام ماند...

و در آخر عمرش،

زماني که در گور خفته بود،

پسري آمد

و سرپوش تلسکوپ را برداشت...

 

پ.ن

بله می دونم خنده داره! بخندین....اما من در عین خندیدن گریه ام می گیره!!! 

+ نوشته شده در 87/04/02ساعت 17:45 توسط نوشین |


 

من دوباره برگشتم.

همین!

+ نوشته شده در 87/03/29ساعت 11:33 توسط نوشین |


 

سلام...

مجبورم مدتی به خاطر امتحاناتم اینجا رو به روز نکنم.

اما همیشه به یادتون هستم...

شاد و موفق باشید...

تا بعد.....

 

پ.ن.

لطفا برام دعا کنید...ممنون میشم.

 

+ نوشته شده در 87/02/30ساعت 11:33 توسط نوشین |


 

من،غرق در سکوت کویر،
ایستاده ام...
و چشمانم، در اسارت ماه...
و قطار دوستی شتابان می رود...

+ نوشته شده در 87/02/19ساعت 13:56 توسط نوشین |


 

مجسمه ی آزادی،

در نگاه دوخته ی پیرمرد خسته،

ذوب می شود...

بدن نحیفش را،

بر تکیه گاهی از عصای چوبین،

گذاشته...

و می رود، به ناکجا آباد،

به جایی که شاید،

آزادی را بیابد...

سال هاست که می رود...

+ نوشته شده در 87/01/24ساعت 19:39 توسط نوشین |


 

با دستهاي گرمش دستانم را مي گيرد...

به آرامي در خاطراتم قدم مي زنيم...

مي گويد: ابن گونه بودي...

مي گويم: تلخ هايش زياد و شيرين هايش زيادتر!...

درب ذهنم را مي بندد...

نور آبشاري طلايي چشمانم را مي زند!

مي گويم: اين چيست؟

مي گويد: خوب نگاه کن...

اکنون پشت آن دريچه اي مي بينم...

مي گويد: سالي ديگر و فرصتي ديگر، براي تجربه ي تلخ و شيرين زمان...

+ نوشته شده در 87/01/02ساعت 10:7 توسط نوشین |


 

حباب آرزوهایم،

در بادکنک هایی از

سردرگمی و ترس،

آرمیده اند...

بادکنک ها را آن

کودکان خنده رو،

به آسمان فرستادند

و

قلم من،

کم رنگ ترو کم رنگ تر

خواهد نوشت...

+ نوشته شده در 86/12/09ساعت 12:1 توسط نوشین |


 

...و بار دیگر چشم به جهان گشودم!

... 

+ نوشته شده در 86/11/14ساعت 18:21 توسط نوشین |


 

سینه اش بالا و پایین می رود،

نفس می کشد...

می دانستم زنده است...

از اعماق آسمان فرود آمده...

مادرش،در کوچه ی باریک سرنوشت،

رهایش کرد...

سرد بود...

و مادری دیگر،

دیشب،

راهنمای سرنوشتش شد...

در شرف مرگ بود

اما،

او از اعماق آسمان فرود آمده...

+ نوشته شده در 86/11/05ساعت 10:55 توسط نوشین |


 

در تکرار لحظه ها،

و در سایه ی روز مرگی،

گم شده ام...

به آن جا،

به آن دورتر ها،

می نگرم...

نه آینده ای،

نه هدفی...

نیست،نیست...

پ.ن.

نبض قلمم باز به تپش افتاد!

+ نوشته شده در 86/10/15ساعت 17:19 توسط نوشین |


 

از تمامی شما دوستان مهربان سپاس گزارم.

غبار این صفحات هم زدودنی است!...

می خواهم امیدوار باشم...

+ نوشته شده در 86/09/15ساعت 15:55 توسط نوشین |


گرد و غبار این صفحات،

آن قدر زیادند که با هیچ باد یا دستمالی!،

از بین نمی روند...

من مدتهاست که رو به زوال رفته ام...

پ.ن

تمامی آن تفکرات خیالات واهی بیش نبودند.

نظر شما راجع به بستن این وبلاگ چیست؟

+ نوشته شده در 86/07/27ساعت 11:54 توسط نوشین |


 

در کنار دریاچه نشسته و

به چهره ی خسته اش نگاه می کرد...

ناگهان  او را دید،

آرام به سمتش آمد...

دستانش را به نرمی در دست گرفت،

با خود به سوی امید برد...

 

پ.ن

لطفا انتقاد کنید!

+ نوشته شده در 86/05/13ساعت 19:16 توسط نوشین |


 

مدتی است افکارم،

فرا تر از پیرامونم نمی روند.

نمی دانم چه چیز مانعشان است،

شاید زنجیر هایی که خودم به پایشان بسته ام...

+ نوشته شده در 86/04/07ساعت 11:21 توسط نوشین |