در آن سوی دیوارها،
ناگهان کسی بانگ بر آورد:
چه کسی نام آب های درخشان مان را دزدید؟
پرسیدم: از چه سخن می گویی؟ دزد؟ دزد کیست؟
به ناگاه جوانکی پاسخ داد:
چه بر سرتان آمده؟
دزد بی ارزش فرسنگ ها دور است، نام با ارزش را باز گردانید...
پرسیدم:نامش چیست؟
گفت:فارس،خلیج همواره فارس،
همانطور که دیروز بود،امروز هست و فردا خواهد ماند...
پ.ن
شاید به خوبی از عهده ی جمله بندی ها بر نیامده باشم اما دلم می خواست من هم سهمی در دفاع از حق ایران داشته باشم.
زندگي ما،
همانند آن مردي ست که،
سراسر عمرش را،
با آن تلسکوپ کوچک،
به دنبال تک ستاره ي خوشبختي اش گشت؛
اما ناکام ماند...
و در آخر عمرش،
زماني که در گور خفته بود،
پسري آمد
و سرپوش تلسکوپ را برداشت...
پ.ن
بله می دونم خنده داره! بخندین....اما من در عین خندیدن گریه ام می گیره!!!
من دوباره برگشتم.
همین!
سلام...
مجبورم مدتی به خاطر امتحاناتم اینجا رو به روز نکنم.
اما همیشه به یادتون هستم...
شاد و موفق باشید...
تا بعد.....
پ.ن.
لطفا برام دعا کنید...ممنون میشم.
من،غرق در سکوت کویر،
ایستاده ام...
و چشمانم، در اسارت ماه...
و قطار دوستی شتابان می رود...
مجسمه ی آزادی،
در نگاه دوخته ی پیرمرد خسته،
ذوب می شود...
بدن نحیفش را،
بر تکیه گاهی از عصای چوبین،
گذاشته...
و می رود، به ناکجا آباد،
به جایی که شاید،
آزادی را بیابد...
سال هاست که می رود...
با دستهاي گرمش دستانم را مي گيرد...
به آرامي در خاطراتم قدم مي زنيم...
مي گويد: ابن گونه بودي...
مي گويم: تلخ هايش زياد و شيرين هايش زيادتر!...
درب ذهنم را مي بندد...
نور آبشاري طلايي چشمانم را مي زند!
مي گويم: اين چيست؟
مي گويد: خوب نگاه کن...
اکنون پشت آن دريچه اي مي بينم...
مي گويد: سالي ديگر و فرصتي ديگر، براي تجربه ي تلخ و شيرين زمان...
حباب آرزوهایم،
در بادکنک هایی از
سردرگمی و ترس،
آرمیده اند...
بادکنک ها را آن
کودکان خنده رو،
به آسمان فرستادند
و
قلم من،
کم رنگ ترو کم رنگ تر
خواهد نوشت...
...و بار دیگر چشم به جهان گشودم!
...
سینه اش بالا و پایین می رود،
نفس می کشد...
می دانستم زنده است...
از اعماق آسمان فرود آمده...
مادرش،در کوچه ی باریک سرنوشت،
رهایش کرد...
سرد بود...
و مادری دیگر،
دیشب،
راهنمای سرنوشتش شد...
در شرف مرگ بود
اما،
او از اعماق آسمان فرود آمده...
در تکرار لحظه ها،
و در سایه ی روز مرگی،
گم شده ام...
به آن جا،
به آن دورتر ها،
می نگرم...
نه آینده ای،
نه هدفی...
نیست،نیست...
پ.ن.
نبض قلمم باز به تپش افتاد!
از تمامی شما دوستان مهربان سپاس گزارم.
غبار این صفحات هم زدودنی است!...
می خواهم امیدوار باشم...
آن قدر زیادند که با هیچ باد یا دستمالی!،
از بین نمی روند...
من مدتهاست که رو به زوال رفته ام...
پ.ن
تمامی آن تفکرات خیالات واهی بیش نبودند.
نظر شما راجع به بستن این وبلاگ چیست؟
در کنار دریاچه نشسته و
به چهره ی خسته اش نگاه می کرد...
ناگهان او را دید،
آرام به سمتش آمد...
دستانش را به نرمی در دست گرفت،
با خود به سوی امید برد...
پ.ن
لطفا انتقاد کنید!
مدتی است افکارم،
فرا تر از پیرامونم نمی روند.
نمی دانم چه چیز مانعشان است،
شاید زنجیر هایی که خودم به پایشان بسته ام...


