بی فایده ست...قلم من مرده...من تمام شده ام...
من برگشتم ولی...برگشت خوبی نیست.فکر می کردم با خوشحالی بر می گردم،با خبر های خوب،ولی...
از همه بدتر اینکه خیلی وقته چیزی ننوشتم،ذهنم خالیه از واژه ها...
شاید کم کم به روزهای سابق بر گردم
راستی برام دعا کنید لطفا
خوبی ها
همچو آب روان
زلالٍ خوش عطر
می خرامند
نرم،نرم
میان دستان خاک،
دستان مهربان خدا
به شتاب،
به گریز،
پاکی ها
تا ابد می روند...
****
تجلی
هم نام رسول
جای جای هستی اش
جای جای نفس ها
خدا می کارد
عطر خدا
لبریز از آغوشش
مژگانش
خم انعکاس بال های عشق
نوایش
لطیفی بال های فرشتگان...
جسم بر زمین و
روح،ابرها می شکافد
کاش هنگامی که رفت و جای پاها را برایم باقی گذاشت،لااقل این لکه ی سیاه بی اعتمادی را نیز با خود می برد.
این روزها همه سنگ محک شده اند.آدم شناس...
آخر چه کسی از تعداد ترک های قلبم خبر دارد؟چه کسی نگاه افسرده ام به زیبایی صبح را لمس می کند؟شاید شک و تردید ها را پیر ِ زمان به هم دوخته و بر تنم کرده است.شاید محو می شوم پیش چشمانش.
صدایم را نفس ها می برند به چهار دیوار زندگی اش و با سکوت درون رویاهایش خواهند برد.کاش این بار بی شتاب بشنود آهنگ صادقانه ام را
دو کبوتر بال زنان
کوله بار کشان
هدیه می دهند
نگاه های پاک را
و نزدیک تر
در تب و تاب خسته ی
برد و باخت ها
و باخت ها
و باخت ها
یک آن سیلی بهت...
حجم بلورین می شکند
به تدریج
حیات را می جوند
فالگیرها کجایید؟
پیش گوها...
تنها کلمه ای
تا مرهمی باشد
صداها
صداها
پناه باید برد
به کلید های سپید و سیاه
پناه باید برد
به خاکستری زیبا
و پناه به پرده های زیر و بم تو
چه سرخوشانه آواز نیستی سر می دهد...آواز نبودن...شاید وقتش رسیده باشد
پس این دنیا کی پوست می اندازد؟
تا پس از آن ما نیز دگرگون شویم...
چیزی قطره قطره می چکد از هر نقطه از این سرزمین خسته...گاه بی رنگ و گاه سرخی اش چشم را کور می کند
نمی خواهم هر روز و هر روز شاهدش باشم...شاهد این سیلاب های بی امان
نمی دانم تا کی هر که هست،هر که شاهدش هستم باید بوی انگشتان غم دهد
بال هایمان کجاست؟ می دانم که جایی پنهانش کرده ایم...می دانم که باید باشد...
خیال می کردم می دانم چرا هستم و چرا نباید برای خود...ولی حالا درمانده و سرگردان...آن نبودم که خیال می کردم و نخواهم بود...
گاه می خواهم دلم تنها برای خودم بسوزد!...نگاهم از گذشته می چرخد و به حال می رسد و دلم می سوزد و می سوزد و...
پ.ن.
انگار نوشتن معمولی فراموشم شده!
ز نهالان آزادی
چه نا بهنگام
بر محرم فرو ریخته
و بر دل حسین بی شک
داغی زجر آور
تیرگی های مه آلود
پایکوبی کنان
محضر شور را
له کرده
بالین رهایی را
خالی
بگذار بشنود صدایت را
پلکهای نمناک دختر کوچه های دور
هنگامی که
میان آجرهای خانه ی تیره بخت
به گوش می رسی
و وقتی
بیدهای در گوشه کز کرده
بر لحظه لحظه هایت
بر زمین
سجده می کنند
بگذار گرمای دستانت را
احساس کند
دختر شب های نا امیدی
انگشتان تاریخ
بر برگ های پاییز
می نویسند...
گر ابرها را تاریک،
آسمان را پر از غرش نور
و سیل ها را آزاد کنند
باز،
انگشتان تاریخ
بر ریشه ها
می نوازند...
جغد شوم،
مگر در پیکرت بالی نیست؟
گر نیست
تو را بال شوَم
مگر یاد نداری پرواز؟
گر نه پروازت شوَم
به دنبال چه هستی؟
گر راهی نیست،
مشت های گره کرده مان
بی نهایت راه اند
تا هر جا رسند
به پرواز تو و هجرت تو
جغد پیر شوم، برخیز
جای تو آبادی نیست
حلقه حلقه،
رشته رشته
تکه تکه
صداها،
با تیزی پنهانی،
بریده...
بر بلندای کوه نیز،
سنگ را به سنگ بند می زنند
پ.ن.
من گریستن کوروش را در آرامگاهی سست و بی وفا نمی خواهم و نیز تطهیر دستان خون آلود دشمنان دوست نما...
من از یکتای بر اوج نشسته،بارانی از روشنی ها و صبر چوپان پیر خواهانم
سراسیمه به دنبال دفتر ذهن،تا دره های بی امانش را از تهی بودن رها سازم...
بهار باغچه
به پاییز می زند
گرچه سبزی اندک
در دل خاک امید
حیات را در آغوش می کشد
تجلی حادثه هاست،
خشکیده برگ ها ی امروز


