تبليغاتX
دریاچه آخر دنیا...

بی فایده ست...قلم من مرده...من تمام شده ام...


+ نوشته شده در 90/05/21ساعت 11:58 توسط نوشین |



من برگشتم ولی...برگشت خوبی نیست.فکر می کردم با خوشحالی بر می گردم،با خبر های خوب،ولی...

از همه بدتر اینکه خیلی وقته چیزی ننوشتم،ذهنم خالیه از واژه ها...

شاید کم کم به روزهای سابق بر گردم

راستی برام دعا کنید لطفا

+ نوشته شده در 90/04/12ساعت 13:22 توسط نوشین |



خوبی ها

همچو آب روان

زلالٍ خوش عطر

می خرامند

نرم،نرم

میان دستان خاک،

دستان مهربان خدا

به شتاب،

به گریز،

پاکی ها

تا ابد می روند...


****

تجلی


هم نام رسول

جای جای هستی اش

جای جای نفس ها

خدا می کارد

عطر خدا

لبریز از آغوشش

مژگانش

خم انعکاس بال های عشق

نوایش

لطیفی بال های فرشتگان...

جسم بر زمین و

روح،ابرها می شکافد

+ نوشته شده در 89/04/01ساعت 10:19 توسط نوشین |


دیگه تا نمی دونم چه وقت اینجا چیزی نخواهم نوشت.اما همچنان سراغ دوستان عزیز می رم.

+ نوشته شده در 88/12/05ساعت 17:36 توسط نوشین |


مقابل آینه می ایستم و به دقت صورت پر سوالم را می نگرم.نمی یابمش.شاید در چین های ناپیدای پیشانی ام فرو رفته.شاید چشمانم دیگر نمی بینند.سایه ام روی دیوار ملتمسانه نگاهم می کند.شاید از بودن سایه ای دیگر در کنارش می هراسد.نمی دانم.نمی یابمش.

کاش هنگامی که رفت و جای پاها را برایم باقی گذاشت،لااقل این لکه ی سیاه بی اعتمادی را نیز با خود می برد.

این روزها همه سنگ محک شده اند.آدم شناس...

آخر چه کسی از تعداد ترک های قلبم خبر دارد؟چه کسی نگاه افسرده ام به زیبایی صبح را لمس می کند؟شاید شک و تردید ها را پیر ِ زمان به هم دوخته و بر تنم کرده است.شاید محو می شوم پیش چشمانش.

صدایم را نفس ها می برند به چهار دیوار زندگی اش و با سکوت درون رویاهایش خواهند برد.کاش این بار بی شتاب بشنود آهنگ صادقانه ام را

+ نوشته شده در 88/12/04ساعت 20:16 توسط نوشین |


در پیچ و تاب نیلی خاطره ها

دو کبوتر بال زنان

کوله بار کشان

هدیه می دهند

نگاه های پاک را

و نزدیک تر

در تب و تاب خسته ی

برد و باخت ها

و باخت ها

و باخت ها

یک آن سیلی بهت...

حجم بلورین می شکند

+ نوشته شده در 88/11/18ساعت 14:15 توسط نوشین |


کرم های ترس

به تدریج

حیات را می جوند

فالگیرها کجایید؟

پیش گوها...

تنها کلمه ای

تا مرهمی باشد

صداها

صداها

پناه باید برد

به کلید های سپید و سیاه

پناه باید برد

به خاکستری زیبا

و پناه به پرده های زیر و بم تو

+ نوشته شده در 88/11/04ساعت 22:41 توسط نوشین |


چه سرخوشانه آواز نیستی سر می دهد...آواز نبودن...شاید وقتش رسیده باشد

پس این دنیا کی پوست می اندازد؟

تا پس از آن ما نیز دگرگون شویم...

چیزی قطره قطره می چکد از هر نقطه از این سرزمین خسته...گاه بی رنگ و گاه سرخی اش چشم را کور می کند

نمی خواهم هر روز و هر روز شاهدش باشم...شاهد این سیلاب های بی امان

نمی دانم تا کی هر که هست،هر که شاهدش هستم باید بوی انگشتان غم دهد

بال هایمان کجاست؟ می دانم که جایی پنهانش کرده ایم...می دانم که باید باشد...

خیال می کردم می دانم چرا هستم و چرا نباید برای خود...ولی حالا درمانده و سرگردان...آن نبودم که خیال می کردم و نخواهم بود...

گاه می خواهم دلم تنها برای خودم بسوزد!...نگاهم از گذشته می چرخد و به حال می رسد و دلم می سوزد و می سوزد و...


پ.ن.

انگار نوشتن معمولی فراموشم شده!

+ نوشته شده در 88/10/26ساعت 21:6 توسط نوشین |


خون هایی تازه

ز نهالان آزادی

چه نا بهنگام

بر محرم فرو ریخته

و بر دل حسین بی شک

داغی زجر آور

تیرگی های مه آلود

پایکوبی کنان

محضر شور را

له کرده

بالین رهایی را

خالی

+ نوشته شده در 88/10/07ساعت 22:36 توسط نوشین |



بگذار بشنود صدایت را

پلکهای نمناک دختر کوچه های دور

هنگامی که

میان آجرهای خانه ی تیره بخت

به گوش می رسی

و وقتی

بیدهای در گوشه کز کرده

بر لحظه لحظه هایت

بر زمین

سجده می کنند

بگذار گرمای دستانت را

احساس کند

دختر شب های نا امیدی

+ نوشته شده در 88/09/27ساعت 10:40 توسط نوشین |



انگشتان تاریخ

بر برگ های پاییز

می نویسند...

گر ابرها را تاریک،

آسمان را پر از غرش نور

و سیل ها را آزاد کنند

باز،

انگشتان تاریخ

بر ریشه ها

می نوازند...


+ نوشته شده در 88/08/13ساعت 16:40 توسط نوشین |



جغد شوم،

مگر در پیکرت بالی نیست؟

گر نیست

تو را بال شوَم

مگر یاد نداری پرواز؟

گر نه پروازت شوَم

به دنبال چه هستی؟

گر راهی نیست،

مشت های گره کرده مان

بی نهایت راه اند

تا هر جا رسند

به پرواز تو و هجرت تو

جغد پیر شوم، برخیز

جای تو آبادی نیست

+ نوشته شده در 88/07/08ساعت 18:56 توسط نوشین |



حلقه حلقه،

رشته رشته

تکه تکه

صداها،

با تیزی پنهانی،

بریده...

بر بلندای کوه نیز،

سنگ را به سنگ بند می زنند


پ.ن.

من گریستن کوروش را در آرامگاهی سست و بی وفا نمی خواهم و نیز تطهیر دستان خون آلود دشمنان دوست نما...

من از یکتای بر اوج نشسته،بارانی از روشنی ها و صبر چوپان پیر خواهانم

+ نوشته شده در 88/06/23ساعت 12:35 توسط نوشین |



سراسیمه به دنبال دفتر ذهن،تا دره های بی امانش را از تهی بودن رها سازم...

+ نوشته شده در 88/06/19ساعت 11:10 توسط نوشین |


 

بهار باغچه

به پاییز می زند

گرچه سبزی اندک

در دل خاک امید

حیات را در آغوش می کشد

تجلی حادثه هاست،

خشکیده برگ ها ی امروز

+ نوشته شده در 88/06/02ساعت 14:17 توسط نوشین |